صاحب سوپر مارکت سر کوچه با من قهر کرده.لابد به جرم این که چرا از قروشگاه های جدیدی که افتتاح شده خرید میکنم.می گه : به هر آت و آشغالی که من تو مغازم دارم قناعت کن و جای دیگه ای نرو.می گه : عیبی نداره اگه بیشتر وقتا سیگاری که تو میکشی رو ندارم و به زور بهت یه پاکت بهمن سوئیسی میدم و کلی تعریف بیجا ازین سیگار.میگه هر کوفتی که هست باید همینجا تموم شه.نباید به جای دیگه ای فکر کنی !


اون بنده ی خداهم واسه خودش دنیایی داره.دنیایی که توش سعادت پربودن دخل مغازه شه.مشتریاش ادمای خوب دنیائن.دشمناش اونایی ئن که معتقدن گرونفروشه.دشمنای سرسختش اما اونایی ئن که اومدن فروشگاه های شیک و درست حسابی باز کردن و روزی این رو کم کردن.پفیوزای دنیاش اونایی ئن که مثه من بهش وفادار نبودن و گاهی مجبورن مثلا کف دستشوئی بخرن نه صابونای رضاخانی!...

هر کسی دنیایی داره وخودش رو میذاره جای خدای اون دنیا و قضاوت می کنه.دلخور میشه.خوشحال میشه.عذاب میکنه.تشویق میکنه.مقربین درگاه داره.مغضوبین درگاه داره....

به خیالش که باقی آدمها هم اون رو به خدایی قبول دارن!چه فرقی برای کسی داره که من دوسش داشته باشم با ازش دلخور باشم!

چه فرقی داره که من به کسی که مشتریمه اخم کنم یا جلوش خم و راست بشم.باید بدونیم که دیگران اون قدر اهمیت واسه ما قائل نیستن که ما واسه خودمون.درسته ما میگیم : اومد و من محل سگ بهش نذاشتم و راشو کشید و رفت.ولی اون همون لحظه نیش خندی به کار ما زد و رفت و رفت و رفت.نه بدبخت شد ازین حرکت ما نه خوشبخت...